|
حسین خداداد
|
|
آقای ابطحی اقای ابطحی سلام بر شما نقد عملکرد مجلس را خواندم ولذت بردم و همچنین کرامت انسان. مشکل اصلاحات از اول یک چیز بوده است که کسی نمی خواهد رهبری کند و خیلی از افراد در روح و جسم محافظه کار هستند ولی عاشق اصلاحات هستند. شما مرا تا حدودی می شناسید چون وبلاگ داشتم و نامه ها نوشتم ولی ایا خود شما اقای خاتمی را رهبر اصلاحات می دانید یا یک فیلسوفی که در عمل نمی تواند خود را نشان بدهد. البته می دانم با اقای خاتمی نزدیک هستید و باید از دوست خود دفاع کنید ولی چرا اصلاحات یکی از زورگویان محافظه کار برای رهبری اصلاحات انتخاب نمی کند. اصلاحات بی بخار ما را بجایی کشاند که همان محافظه کاران بهتر هستند. در مردگانی و عمل محافظه کاران شکی نیست و خود باید اعتراف کنم که دم حداد عادل گرم که برای هدفش حتی در زمان اقلیت اینچنین ایستادگی می کرد. کاش ما هم یک حداد عادلی و یا یک زورگویی داشتیم. کاش ما هم مثل انها قدرت ایستادگی و ایمان به هدف داشتیم. خلاصه بگم اصلاحات یعنی دولا دولا شتر سواری کردن. نه مخالف محافظه کاران هستند بلکه چیزی می خواهند اصلاح کنند که خود نمی دانند. وقتی متوجه می شوند که از ریشه باید اصلاحات صورت بگیرد همگی پا به فرار ....اصلاحات را درک نکردیم و نتوانستیم به مردم بدهیم. مردم می گویند افراد بالا اصلاح طلب ناتوان هستند و فقط برای گریه کردن خوب هستند و نه برای ایستادگی. فرض کنیم اقای خاتمی رئیس اصلاحات است..جدی جدی در چهارسال بعدی ریاست جمهور ایا ایشان بزرگترین ترمز و ایستادگی علیه اصلاحات نبود؟ از ایت الله منتظری درخواست کردم که وارد عمل بشوند و تلاش کردیم ولی ایشان قبول نکردند. شما خود می توانید و می توانستید رهبری را در دست بگیرید ولی خود باور ندارید که در توانایی این کار هستید. از شما می خواهم بپرسم که چرا هنوز به اصلاحات اعتقاد دارید؟ واقعا چه چیزی را می خواهید تغییر بدهید؟ من دو کلمه بنویسم که وبلاگ همچنین که دید مسدود کردند و یکک سالی هست که عقب نشینی کردیم. کاش اصلاحات با جدیت پیش می رفت و اول از خود شروع می کرد. ایا ولایت فقیه مطلقه را می خواهید؟ ایا ولایت فقیه باید بوسیله مردم مستقیم انتخاب شود؟ ایا حجاب اجباری باید باشد؟ تمام این مسائل را رهبران اصلاحات مهم نمی دانند. یکی پیدا نمی شود که هم دیندار باشد و هم بتواند اصلاحات را بدون تعارف بیان کند.. گیرم اقلیت مجلس هم دادی زدند....از چه کسی یاد بگیرند که باید ایستادگی کرد؟ بدون تعارف..همه به فکر خود هستند...اجازه بدید که اقلیت هم همان راه رهبر عظیم اقای خاتمی را در پیش بگیرند. قربان شما . حسین خداداد آیا ولایت آقای خامنه ای دستور اسلام است؟ به نام خدا
« فلا تجعلوا الله اندادا و انتم تعلمون» سوره بقره آیه 22 1- ایا ولایت مطلق می تواند شرک باشد؟ 2- آیا اولوالامر فقیهان هستند؟ 3- چرا درهم آمیختن ولایت دینی (فقه) و ولایت سیاسی ( ریاست کشور) شرک است؟ الف- در ولایت دینی فقط تذکر و ارشاد است و تضمین اجرایی در آن وجود ندارد و محتاج پلیس و پاسبان نیست. فقط تذکر و ارشاد بدون هرگونه اکراه است. یعنی در احکام دینی اجباری وجود ندارد. ولی در احکام حکومتی باید تضمین اجرایی وجود داشته باشد و پلیس و پاسبان با تعیین مجازات باید مردم را به رعایت قوانین الزام کنند. در حکومت احتیاج به قوه مجریه داریم ولی در احکام دینی قوه مجریه در کار نیست. آمیختن این دو باعث می شود که پاسبان و پلیس نیز مسئوال گناهان مردم قرار بگیرند و تمام مسئولیت اعتقادی مردم در دست نیروی انتظامی می افتد و نابچار احکام دینی با زور و اجبار اجرا می شود که یک تضاد بزرگ با آیات قرآن بوجود می آید. در نتیجه حکومت بجای دنبال عدالت، مجبور می شود قدرت خود را صرف دینداری مردم بکنند و پوشش سر، نماز خواندن و امر به معرف و نهی از منکر از مسائل دینی خارج می شود و بدست پلیس در می آید و آیه قران که در دین اجبار نیست باید بکلی فراموش شود و این خلاف دستورات الهی است. ب- در ولایت دینی قوانین از طرف خدا ساخته می شود. ولی در ولایت سیاسی قوانین از طرف انسان ها (مردم) و با نظر سنجی و بیعت مردم (رای دادن) صورت می گیرد. در ولایت دینی احتیاج به قوه مفننه نداریم و خدا فقط قوه مقننه است ولی در ولایت سیاسی احتیاج به قانون گذار داریم و این نمایندگان مردم هستند که حق تصویب قانون دارند. اگر این دو در هم آمیخته شود دیگر بین قوانین الهی و قوانین ساخت انسان تفاوتی نیست و انسان هر قانونی که را بوجود بیاورد می تواند بگوید این از جانب پرودگار است!.باید گروهی تشکیل داد که آنها قوانین حکومتی، همان قوانین دینی را تایید کنند. و نگرش و تفکر این گروه بر قوانین کل مملکت، حاکم می گردد. همه مردم را مجبور به رعایت قوانین ( قوانین ساخت انسان ها) می کنند و قرائت دینی یک قشر بر تمام دگراندیشان و قرائت های دینی دیگر حاکم می شود. اینجا نیز عدالت و ازادی بکلی نابود می شود. دیگر تمیز دادن بین قوانین الهی و قوانین ساخت انسان ها غیر ممکن می شود و همه قوانین حکومتی را باید قوانین الهی تصور کرد!. ج- قوانین الهی در جهان آخرت مجازات می شود و اعمال در نیت سنجیده می شود. کسی را در دنیا برای نماز نخواندن مجازات نمی کنند ولی در آخرت تمام اعمال دینی و نیت افراد مورد سنجش قرار می گیرد. در احکام دینی احتیاج به قوه قضائیه نداریم و خدا در روز قیامت قضاوت می کند ولی در احکام حکومتی احتیاج به قوه قضائیه داریم و این انسان ها هستند که قضاوت می کنند و مجرمان را محکوم به مجازات می کنند. در دنیا با نفس عمل سرکار داریم و نیت را نمی توان بسادگی پی برد. اگر کسی از چراغ قرمز رد شد و یا باعث تصادفی شد، اگر هم غیر عمدی و از روی فراموشی باشد باز محاکمه می شود و به مجازات می رسد. تمام احکام حکومتی تبدیل به احکام دینی کردن تنها نتیجه در هم آمیختن این دو می تواند باشد و مجازات همگی رنگ دینی به خود می گیرند و مجازات الهی تلقی می شود. ابراز عقیده و تفکری که با قرائت دینی حاکم متضاد باشد نه فقط محکوم می شود بلکه ارتداد و با مجازات دنیوی در هم آمیخته می شود و برای سخنرانی و ابراز عقیده می توان شخص را محکوم به اعدام کرد و بجایی می رسیم که نویسنده یک کتاب و یا یک هنرمند برای ابراز تفکر شخصی مورد مجازات سنگین و قتل قرار می گیرد. اگر شخصی گوشت خوک خورد در نتیجه حکومت با او برخورد می کند (چون عمل حرام است) و این باعث مشکلات عظیمی می شود که با آزادی و حق انتخاب مردم در تضاد قرار خواهد گرفت و همچنین مخالف دستورات اسلام است. د- در هم آمیختن مقام دینی با مقام حکومتی : هر شخصی که مقام حکومتی پیدا کند در نتیجه نیز برخوردار از مقام دینی می شود. تمام مقام های حکومتی مقدس می شوند وبنام امضا از طرف خدا و پیامبر وامام تصور می شود. هر شخصی که نفر اول حکومت و ریاست حکومت را در دست داشته باشد نماینده خدا و معصوم خوانده می شود. مقام و درجه نزد خدا برای تمام انسانها مجهول است و کسی نمی داند چه شخصی نزد خدا بیشتر مقام دارد و این فقط دانایی خدا است که مقام افراد و تقوا را می تواند بسنجد. هیچ انسانی قدرت سنجش تقوا را ندارد. حتی پیامبران حق نداشتند فکر کنند که مقام دینی بیشتر از یک جنایتکار قاتل دارند. همگی داستان حضرت موسی را می دانیم که حتی از یک سگ نتوانست بگوید که مقامی بالاتر دارد. اینکه افرادی فکر کنند از نیت مردم باخبر هستند و می توانند خود تقوا افراد را بسنجند خود را با خدا شریک می دانند و در راه انحراف قدم می گذارند. اگر انسانی بخواهد در مورد تقوای افراد اظهار نظر کند یا باید از خدا مستقیم دستوری داشته باشد و یا فکر می کند دستگاه سنجند تقوا در او وجود دارد. چه بسا افرادی که تمام عمر تظاهر به دینداری و تقوا می کنند در عمق دوزخ قرار بگیرند و افرادی که ظاهر آنها به دین و تقوا نمی خورد نزد خدا مقامی داشته باشند که در روز قیامت شاید بیشتر از بعضی پیامبران باشد. حتی پیامبران و امامان نیز در تعیین استاندار می توانند اشتباه کنند و فردی را انتخاب کنند که بی تقوا باشد و این مسئله در تاریخ ثابت شده است ( اتفاق نیز افتاده است). هنگامی که پیامبران و امامان از درون انسان ها بی خبر بودند و هنگامی که فرشتگان خود اعتراف می کنند که مشرکی را دیدند که بت پرستش می کرد و فکر می کردند دوزخ می رود، خدا بر خلاف تفکر فرشتگان، او را بهشتی اعلام فرمود و به فرشتگان تذکر داد که فقط خدا از درون انسان با خبر است و این فرد بت پرست در تمام عمر آشنایی با خدا نداشت و اگر در طول عمر اشنایی پیدا می کرد همانطوری که بت را پرستش می کرد، خدای یگانه را عبادت می کرد. در احکام دینی فقط خدا مقام تقوا را می داند ولی در حکومت که به نام دین قرار می گیرد هرگونه توهین و یا انتقاد از حکومت و مقام اول حکومت را می توان بسادگی انتقاد از دین دانست!. ولی ولایت سیاسی با تمام ان چیزی که در مورد ولایت دینی گفته شد تفاوت دارد. ولایت سیاسی یک حکم الهی نیست و انتخابی است. مهم نیت نیست و اینجا عمل مورد مجازات قرار می گیرد. همگی در مقابل قانون برابر هستند و اعمال همگی یک درجه دارد یعنی فرق نمی کند اگر پیر و یا جوان باشد. در احکامی دینی عبادت جوان شاید بیشتر از عبادت پیر محسوب شود ولی در احکام سیاسی به این مسائل توجه نمی شود. در ولایت سیاسی نه فقط اجبار و زور معنا پیدا می کند بلکه حتی برای جوانان می توانند دانش آموختن نیز اجباری شود. نوجوانان و جوانان را با بعضی تضمین ها اجبار به مدرسه رفتن بکنند. بر خلاف ولایت دینی، می تواند تعدادی را به دفاع و جنگ مجبور کند و در صورت مخالفت مجازات کند. بر خلاف زکات و خمس، در ولایت سیاسی می توان حتی مالیات را اجباری گرفت و اگر شخصی نداد وی را مجازات کنند. ولی در ولایت دینی زکات، خمس، نماز و جهاد اجباری نیست و فقط ولایت سیاسی می توان در محدود قدرت سیاسی مسائلی را برای زمان محدود با رای مستقیم مردم اجباری کند، البته آنهم بدون دخالت در امر دینی و مقدس سازی مالیات و جنگ، یعنی قدرت سیاسی حق ندارد در مسائل سیاسی از دین استفاده ابزاری بکند. ه - حقوق اقلیت و اکثریت درهم آمیخته می شود. و- مدت حکومت: قدرت سیاسی مادام العمر جایز نیست و فقط با داشتن بیعت مردم می تواند در قدرت بود. ولی در احکام دینی چون از قدرت حکومتی خارج است زمان نقشی بازی نمی کند. امام دینی همیشه امام دینی می ماند ولی سلطان و قدرت حاکم اگر مادام العمری باشد در این زمان فقط می توان نام دیکتاتور را بر وی نهاد. در زمانی که تعداد مردم مانند امروز به میلیون ها و میلیاردها رسیده است واجب است که ولایت سیاسی ( مقام اول حکومت) هر چند سال مجددا رای گیری بشود زیرا داشتن اکثریت با تعداد انسان های امروزی فقط با صندوق های رای مشخص می شود. امروز صندوق های رای تمام نوع حکومت و افراد حکومت را تعیین می کنند. نمی توان دین مردم و اعتقاد مردم را به صندوق های رای سپرد زیرا اول باید ثابت کرد که اکثریت همیشه مومن هستند. می دانیم که تبلیغات تا چه اندازه بر روی صندوق های رای تاثیر دارد و چه تضمینی وجود دارد که اکثریت بتوانند مومن ترین را شناسایی کنند و در انتخابات شرکت بدهند و بعد وی را انتخاب کنند؟ انحصار ولایت سیاسی به یک قشر خاص و محدود کردن اختیار در انتخاب مردم بر خلاف قدرت مردمی ( دموکراسی) است. ولایت سیاسی فقط باید در قدرت اکثریت باشد و فردی که از جانب مردم ولایت سیاسی را قبول می کند در تصمیمگری مسائل سیاسی آزاد است ولی باید با رای مردم هماهنگ باشد. بطور کلی اختلاط ولایت سیاسی و ولایت دینی نه فقط باعث تضعیف هر دو ولایت می شود بلکه اعتقاداتی که امروز در ایران در این باب وجود دارد و ادغام این دو جز شرک و شریک قرار دادن یک انسان در قدرت خدا چیز دیگری نمی تواند باشد. چون در اسلام آزادی انتخاب در« احکام دینی» در درجه اول قرار گرفته است نمی توان احکام دینی را با زور بر جامعه تحمیل کرد. نه فقط پیامبر بلکه امام زمان نیز نمی تواند همه را با ایمان کند. سوره یوسف آیه 103 « و ما اکثر الناس ولو حرصت بمومنین» « و بیشتر مردم، هر چند اصرار داشته باشی، ایمان نمی آورند!». حتی پوشش سر که نه در اصول دین و نه در اصول مذهب قرار دارد نمی تواند اجباری باشد. اسلام آمده است که مرز بین احکام دینی و احکام سیاسی ( حکومتی) را از هم تمیز بدهد. قاطی کردن احکام حکومتی با احکام دینی فقط می تواند در راه تضعیف باور های دینی تاثیر داشته باشد. نظریه ولایت فقیه یعنی تلاش در ادغام این دو است. هیچ یک از احکام دینی از نماز گرفته تا روزه و حج نباید با اسلحه و زور اجرا شود. در اصل ولایت فقیه نه فقط ضد قرائت اسلام اکثر مسلمانان است بلکه نشانه فاشیسم دینی و تحجر است. اگر اعتقاد داشته باشیم که فقط فقیه حق حکومت دارد، اعمال پیامبر اسلام و حتی امامان را زیر سئوال می بریم. اگر چه در 200 سال اخیر نظریه ولایت فقیه بوجود آمد، شاهد این بودیم که در ایران این نظریه باعث اختلاف و تحریف باورهای دینی و نفاق شده است چه رسد به ولایت امر تمام مسلمین و مطلق بودن آن. هنگامی که می خواستند پیامبر را در مدینه حاکم قرار بدهند، ایشان نپذیرفت و گفت همین شخص حاکم فعلی مورد قبول است. این شخص حاکم نزد پیامبر آمد و خواهش کرد که پیامبر حکومت مدینه را در دست بگیرد. از اینکه حاکم (قبل از حاکمیت پیامبر) فقیه نبود شکی وجود ندارد ولی اینکه پیامبر در درجه اول نمی خواستند حاکم قرار بگیرند نظریه ولایت فقیه را کاملا رد می کند. بالاخره با تقاضاهای زیاد مسلمانان پیامبر راضی شد، به شرطی که مردم همگی با او بیعت کنند! و بعد از بیعت مردم ( زنان و مردان) پیامبر تصمیم گرفت این مقام حکومت را تقبل کند. اگر مانند رسالت، قبول حکومت امر الهی بود، ایشان حق نداشتند قبول نکنند و حتی بعد از قبول با رای مردم و اکثریت حکومت را بپذیرند. در رسالت از کسی بیعت نگرفت و گفت این امر الهی است ولی در قبول حکومت هیچ وقت نفرمودند این امر الهی است. همچنین امام علی (ع) هنگامی که مردم می خواستند ایشان را خلیفه چهارم قرار بدهند، باز ایشان قبول نکرد و فرمود شخص دیگری را انتخاب کنید. باز این مسئله نشان می دهد که امر الهی نبوده است. خلافت یعنی انتخاب مردم. مخالفت امام علی (ع) با انتخاب خلیفه اول برای این نبود که خود می خواستند خلافت را در دست بگیرند بلکه به نوع و روش انتخاب خلیفه را نپذیرفتند. ایشان گفتند شش نفر از اصحاب حق ندارند برای مردم انتخاب کنند و خود خلیفه را انتخاب کنند (و بعد به مردم تحمیل کنند). مخالفت امام با روش انتخاب خلیفه بود و برای عدالت و پاس داشتن حقوق مردم مخالفت کرد ولی بعد از چند ماه بعد از انتخاب خلیفه، امام علی (ع) خود بیعت کرد و برای هر سه خلیفه هم وزیر بود و هم نیروی کمکی. اگر ولایت خلفاء ضد امر الهی بود امام همکاری با حکومت آنها نمی کرد. چیزی که از تاریخ صدر اسلام مشخص است انتخاب مردم در امر ولایت سیاسی را می رساند. اگر افرادی در جامعه، شخصی را بهترین فرد می دانند باز حق تحمیل او را به جامعه ندارند. تحمیل حاکم چه از یک گروه خاص و یا نژاد خاص حکم دینی نیست. اصل ولایت فقها خود مدرک دینی ندارد ولی ولایت مطلق فقها کاملا روشن است که ضد اسلام و تعلیم های اسلامی است. اسلام مخالفتی ندارد که یک فقیه یا دکتر یا مهندس حاکم شود ولی حاکمیت یک گروه خاص را استبداد معنا می کند. بدترین نوع استبداد، استبداد دینی است. دین با استبداد تخریب می شود. 4- چرا اول خدا و دوم محمد (ص) شرک است؟ و در حدیثی می خوانیم که مردی در برابر پیامبر (ص) این جمله را گفت: ما شاءالله و شئت ( هر چه خدا بخواهد و تو بخواهی ) پیامبر فرمود : اجعلتنی لله ندا: « مرا شریک خدا و همردیف خدا قرار دادی» ؟!. 5- چرا اکثر آنها که مدعی ایمان به خدا هستند مشرکند؟ چرا بعد از وفات پیامبر با سخن پیامبر برای امامت علی(ع) مردم خلیفه دیگری انتخاب کردند؟ حرکت امام حسین (ع) هیچگاه برای رسیدن به مقام خلافت نبود و ایشان دنبال خلافت نبودند. خروج امام از مکه در مراسم حج برای این بود که کرامت خانه خدا پابرجا بماند و خون امام در مکه ریخته نشود. حرکت امام فقط برای مردم سالاری بود و چون نامه های زیادی نوشتند ایشان مجبور شد سفر کند. اگر این نامه ها نبود و درخواست مسلمین از امام نبود ایشان حرکت نمی کردند. درست است که امام خلافت یزید را برسمیت نمی شناخت و بیعت نکرد همچنانکه امروز نیز شاهد هستیم افرادی که با معاویه صفتان بیعت نمی کنند ولی ایشان برای نشان دادن اینکه مردم دوست هستند مجبور شدند به درخواست این همه نامه پاسخ بدهند و حرکت کنند. حتی امام خود را آماده جنگ نکرده بود و سپاهی برای خود تدارک ندید. اگر امام در همان مکه می خواستند می توانستند حداقل یک سپاه چند هزار نفری تدارک ببینند و با پرچم جنگ حرکت کنند. ایشان با تعدادی از خانواده و بستگان حرکت کردند و هنگامی که سپاه حکومت جلوی آنها را گرفت ایشان درخواست حرکت به مکان دیگری کردند. پس می بینیم که حتی امام حسین (ع) نیز دنبال خلیفه شدن نبود در حالیکه امام بود. چرا باید امام علی (ع) را خلیفه اول تصور کنیم در حالیکه ایشان خود دنبال خلیفه بودن نبودند؟ انحراف خوارج این بود که فکر می کردند ولایت سیاسی نیز از آن خدا است و گفتند هیچ حکمی نیست جز حکم خدا. اینکه فقط خدا ولایت دارد حرف حق و درستی است ولی اینکه تصور کنیم که انسان که خلیفه خدا بر روی زمین است ولایت سیاسی ندارد، سخن باطل است. آنها نماز خوان و مدعی ایمان بودند ولی ولایت سیاسی انسان را زیر سئوال بردند و فقط این علی (ع) بود که قدرت ایستادگی در برابر این نفاق را داشت و محکم با آنها برخورد کرد. ولایت مطلق فقیه ادامه و شروع همین تفکر خوارج است که فقط خدا حق ولایت سیاسی دارد که آنرا به پیامبر و بعد به امامان و بعد به نماینده امام داده است. تفکر شیعی اینجا به دو راه تقسیم می شود، یکی از این دو راه شرک است و باید ببینیم کدام راه شرک است؟ راهی که امام را در مقام پیامبری و حتی بالاتر از پیامبران توجیه می کند و یا کسانی که مقام امام را دینی و خارج از ولایت سیاسی می دانند؟ آقای خامنه ای اولین کسی است که نه برای ولایت دینی بلکه برای ولایت سیاسی به مقام ولایت فقیه رسید و آنرا به ولایت مطلق تغییر داد. در زمانی که ایشان انتصاب شد حتی ولایت دینی هم نداشتند و مجتهد نیز نبودند. حتی آیت الله هم نبودند و یک مقلد هم نداشتند ( رساله و تقلید کننده هم نداشتند). این نفاق و شرکی که امروز در میان مسلمین در ایران بوجود آمده است بسیار خطرناک و عاقبت خوبی ندارد. در حالیکه مخالف قیام مسلحانه هستم ولی مخالفت مدنی را تنها راه حل و خروج از این شرک بوجود آمده می دانم. اگر یکی از 12 امام در میان ما بود با ولایت مطلق فقیه موافقت نمی کرد. متاسفانه ولایت فقیه را با امامت امامان ادغام می کنند و آنرا نماینده امام زمان تفسیر می کنند. کسانی که به امامت 12 امام اعتقاد دارند باید سعی و تلاش کنند مقام امامت را پاس بدارند و خود را از ولایت مطلق فقیه جدا کنند. در نتیجه ولایت آقای خامنه ای نه فقط دستور اسلام نیست بلکه مخالفت با دستور اسلام و بوجود آوردن استبداد مطلق دینی است.
مرکز اسناد انقلاب اسلامی http://hosseeinkhodadad.blogfa.com/post-181.aspx
آیا ولایت آقای خامنه ای دستور اسلام است؟
نقدی بر مقاله آیا ولایت آقای خامنه ای دستور اسلام است؟ 26 آبان 1384 پژوهشگر: علی اكبر عالمیان نقدی بر مقاله آیا ولایت آقای خامنه ای دستور اسلام است؟
نقدی مرکز اسناد انقلاب اسلامی نقدی بر مقاله آیا ولایت آقای خامنه ای دستور اسلام است؟ 26 آبان 1384 پژوهشگر: علی اكبر عالمیان چکیده: بعد از مطالعه یك مقاله اینترنتی به قلم «حسین خداداد» و با عنوان «آیا ولایت آقای خامنه ای دستور اسلام است؟» [1] و با توجه به سستی و غیر موجه بودن بسیاری از مطالب این مقاله، به این فكر افتادم تا به فرازهایی از این نوشتار نقد وارد كنم.
بعد از مطالعه یك مقاله اینترنتی به قلم «حسین خداداد» و با عنوان «آیا ولایت آقای خامنه ای دستور اسلام است؟» [1] و با توجه به سستی و غیر موجه بودن بسیاری از مطالب این مقاله، به این فكر افتادم تا به فرازهایی از این نوشتار نقد وارد كنم.
قابل: پوشش سر و گردن مستحب است http://bahare-iran-ma.blogsky.com/?PostID=245
زنان ایران، 23 بهمن 82: پوشش بدن را لازم می شمارم، ولی پوشش سر وگردن رامستحب شرعی می دانم جناب آقای احمد قابل که یکی از شاگردان نزدیک ایت الله منتظری می باشد و برای سئوالهای دینی در اینترنت از طرف ایت الله منتظری معرفی شده است و دکتر محسن کدیور ایشان را دانشمند اسلام شناس معرفی کرده است متاسفانه در سالهای اخیر مورد حمله تحجر و محافظه کاران قرار گرفته است و حتی محکوم به زندان شدند. خانواده وی هیچ اطلاعی نداشتند که وی در کجا زندان شده است و با کوشش و تلاش بسیار موفق شدن محل زندانی شدن وی را پیدا کنند. ایشان نوشتار بسیار در روزنامه های کشور دارد و نوشتار وی در روزنامه شرق بسیار خواندنی است و ای میل ایشان نیز آنجا موجود است. نوشتار(( فقه، کارکردها و قابلیتها)) که در چند قسمت در روزنامه شرق چاپ گشت که ایشان چنین می نویسند: فراوانی مستندات و ادله قرآنی و روایی در خصوص (( حجیت عقل عرفی در احکام شرعی)) و یا (( امضایی بودن احکام معاملی)) و ممنوع بودن انسان ها از عمل به هر حکم یا سخنی که بر خلاف عقل و فهم آدمی است و تقبیح رفتار های غیر خردمندانه، چندان است... به نام خدا به نام خدا ۵-تمامی فقهای شیعه(بلکه تمامی فقهای اسلام)پوشاندن سر وگردن را بر زنان مسلمانی که برده بودند،واجب نمی دانند.بلکه مثل شیخ صدوق وگروهی از علمای قم(در زمان صدوق)پوشش سر را بر زنان برده،حرام می شمردند.در حالیکه پوشاندن عورت بر آنان نیز واجب بود. متن نامه احمد قابل به كميسيون حقوق بشر اسلامی در باره ممنوع الخروج شدنش متن نامه احمد قابل به كميسيون حقوق بشر اسلامی در باره ممنوع الخروج شدنشبه نام خدا كميسيون حقوق بشر اسلامی، با سلام و احترام به اطلاع میرسانم؛ در ساعت ١٠ صبح روز جمعه، به اتفاق برخی از دوستان كه مرا بدرقه میكردند، همراه خانوادهام (همسر و دخترم) به گمرك سرخس مراجعه كردم. در بدو ورود، به قسمت خروجی گذرنامه رفتم. مامور نيروی انظامی، بدون معطلی اقدام به بردن پاسپورت به «دفتر نهاد رياست جمهوری» كرد و پس از دقايقی اعلام كرد: «تا پاسپورت شما آماده میشود، برای ترخيص اتومبيل از انبار گمرك و بارگيری لوازم همراه اقدام كنيد». پس از ٣ ساعت معطلی، مجددا به خروجی گذرنامه مراجعه كرديم كه با اعلام «ممنوع الخروج بودن» مواجه شديم. ماموران اطلاعاتی، ضمن گرفتن پاسپورت، كامپيوتر (نت بوك) سیدیها، نوشتههای علمی و سياسی و بازبينی تمامی وسايل همراه و بازرسی بدنی همسر و دخترم، پس از ٥ ساعت بازرسی و صورتجلسه، تمامی مدارك اتومبيل و اسناد مالكيت و برگههای ترخيص آن از انبار گمرك سرخس را نيز، علاوه بر موارد فوقالذكر، توقيف كرده و اتومبيل را بدون هيچگونه مدركی، مجددا در محوطه گمرك، پارك كردند. فقط اعلام كردند كه: «ما به ماموران گمرك اطلاع خواهيم داد كه مجددا آن را در زمره كالاهای تحويل شده به گمرك محسوب كنند». آخرالامر، در ساعت ٥/٦ بعدازظهر، به اتفاق همراهان به مشهد بازگشتيم. پس از ٥ روز، با تلفن به من اطلاع دادند كه روز چهارشنبه، به ستاد خبری اداره اطلاعات واقع در خيابان سناباد مشهد مراجعه كنم. ساعت ٥/٤ بعدازظهر همراه خانواده به مكان ياد شده رفتم. فردی كه خود را «فيضی» معرفی كرد، برای گفتو گو در اتاقی منتظرم بود. نصيحت و تهديد و تهمتهای رايج و تحليلهای مبتنی بر اخبار كذب و سوء ظن مطلق به منتقدان و سياسيون مخالف سياستهای حاكمان، عمده سخنان ايشان را تشكيل میداد. گرچه در تمامی موارد ياد شده، پاسخ در خور را دادم و رسما اعلام كردم كه؛ ١- دستگاههای قضايی و امنيتی، در طول ١٥ سال، تمامی محيطهای خصوصی زندگی من و ساير منتقدان را شخم زدهاند و تمامی امكانات نظارتی آشكار و نهان كشور را برای كنترل كسانی هزينه كردهاند كه بارها و بارها، مبرا بودن آنها از اتهامات ناروای ماموران اين دستگاهها به اثبات رسيده است، و در مقابل، ماموران رسمی اطلاعات كشور، با اسناد و مدارك سری نظام از كشور گريخته و شاهدان دادگاههايی چون دادگاه ميكونوس شدهاند و اگر دستگاههای ياد شده در طول اين مدت به فكر جلوگيری از مخدوش شدن چهره نظام جمهوری اسلامی در افكار عمومی جهانيان میبودند، بايد به كنترل ماموران خويش پرداخته و مانع اقدامات ناشايستی میشدند كه حقيقتا عليه نظام بوده است، ولی هنوز هم عبرتی برای آقايان حاصل نشده است. ٣- بازبينی مطالب توقيف شده (در ورقهها يا در فايلهای كامپيوتری)، اگر تاكنون منتشر شده، محتاج دست اندازی به خلوت ديگران نبوده و نيست و اگر اقدامی برای انتشار آن انجام نگرفته، عنوان مجرمانه ندارد و گاه در حكم پيشنويس مطلبی است كه نويسنده نسبت به نهايی كردن متن و انتشار آن تصميمی نگرفته و يا اصولا منصرف شده است. بنابراين، مجوزی برای توقيف كامپيوتر و نوشتههای من وجود نداشته و اقدام به اين كار، تعرض به حوزه خصوصی زندگی من است كه مخالف با صريح احكام شرعی و قانونی و حتی بخشنامه رئيس قوه قضائيه است. و … اكنون وضعيت اتومبيل، كامپيوتر و مطالب علمیای كه نتيجه دو سال تلاش علمی من است، در ابهام قرار گرفته و تاكنون خسارتهای فراوان مالی برايم به ارمغان آورده است. وسايل زندگی و نوشتههای علمی ديگری در تاجيكستان مانده كه وضعيت آنها نيز روشن نيست. با توجه به اصرار طرف صحبت روز چهارشنبه در ستاد خبری اداره اطلاعات خراسان، كه میگفت: «دستگاه امنيتی كشور، مصلحت شما و نظام را در اين ديده است كه شما از كشور خارج نشويد و در ايران بمانيد» (گويی مرا جزء «صغار يا محجورين و يا ايتام» محسوب كردهاند كه نمیتوانم «مصلحت زندگی خويش» را تشخيص دهم) پيشاپيش معلوم است كه نيت دستگاه امنيتی و قضائی، مختل كردن زندگی و جلوگيری از فعاليتهای سياسی و محدودتر شدن امكان انتشار نظريات علمی اينجانب است (خصوصا با محدوديتهای بيش از حد خدمات اينترنتی در ايران كه در تمام اين دو ماه و اندی كه در كشور بودهام، نتوانستهام مطلبی با حجم بيش از يك صفحه را در وبلاگ خود بگذارم و يا فايلی را برای دوستی به صورت ضميمه نامه الكترونيكی بفرستم). علاوه بر آنكه با توقيف كامپيوتر و اطلاع از وضعيت ضعيف مالی من، عملا مرا از ابزار اصلی كارهای علمیام (مطالعه و نگارش پژوهشهای علمی از طريق سیدیها و تايپ و ذخيره در فايلهای كامپيوتری) دور نگه داشتهاند. البته اين اولين باری نيست كه در زندگی خويش، با رفتارهای نامشروع و غير قانونی نهادهای ياد شده مواجه میشوم و اموال و حريم خصوصی زندگیام در معرض هجوم آنان قرار میگيرند. پيش از اين در سه نوبت (٢ نوبت در سال ٧٦ و يك نوبت در سال ٨٠ تا ٨١) بازداشت شده و يا منزلم مورد بازرسی شبانه قرار گرفته و يا در ساعت ٥/١١ شب دهم ديماه، بدون احضاريه قبلی بازداشت شدهام (در هر سه نوبت، بدون احضاريه قبلی اقدام به بازداشت كردهاند). در يك مورد، عليرغم حكم دادگاه ويژه روحانيت، حتی نوشتههای علمیام را كه در سال ٧٦ بردند، تاكنون به من برنگرداندهاند. يكسال حبس تعليقی به مدت پنج سال را در پروندهام گذاشتند و خود پس از ٣ سال به آن اعتراض كردند تا شايد آن را قطعی كنند و اكنون ٣ سال و اندی است كه برخلاف قوانين كشور، سند آپارتمان شخصیام در تهران را بازداشت كرده و بدون تمديد قرار از طرق قانونی، زيانهای مالی ناشی از عدم امكان اعمال آزادانهی تصميمات اقتصادی در مورد ملك مورد نظر را به من تحميل كردهاند. اكنون به آن نهاد ملی شكايت بردهام تا اعلام كنم كه؛ ١- هيچ مرجعی را در ايران نمیشناسم كه رسيدگی عادلانه به ادعاهايم را به او واگذارم و از بيدادی كه بر من رفته به آن شكايت برم. به شكايتهايم در سال ٧٦ و ٧٧ نيز تاكنون رسيدگی نشده است. ٢- شانزده سال محروميت از تدريس، محروميت از موسسه علمی و يا داشتن نشريهای قانونی، نشان میدهد كه اين آقايان، حق شهروندی (كه تمامی اتباع ايران بايد از آن بهرهمند شوند) را از مخالفان سياسی خويش دريغ میكنند. از سال ١٣٦٥ تاكنون به بهانه غير علمی «ملبس نبودن به لباس روحانيت» امكان شركت در آزمونهای كسب مدارج علمی رسمی حوزوی (كه از نظر دولتی نيز معتبر شمرده میشود) را از من و امثال من دريغ داشتهاند. گرچه اين محروميت تحميلی را خدای سبحان با لطف خويش جبران كرد و به فضل خدا موفق به طی تمامی مراحل تحصيلی حوزوی شده و با افتخار و سربلندی، ارزشمندترين حكم علمی حوزوی كه «رسيدن به مرتبه اجتهاد است» را از دست علامه فقيهی گرفتهام كه اكثر قريب به اتفاق دست اندركاران و حاكمان فعلی كشور نيز پيش از اين، به برتری علمی او (آيتالله منتظری) بر ساير فقيهان اقرار كردهاند، ولی اين توفيق، از مسئوليت كسانی كه انواع محروميتهای علمی را به ديگران تحميل میكنند، نخواهد كاست، چرا كه نداشتن مدرك معتبر دولتی، مانع از ادامه تحصيلات مورد نظرم در دانشگاههای معتبر شده است. برای تكميل چرخه محروميت، اكنون از حق داشتن پاسپورت و خروج از كشور نيز محروم شدهام. ٣- در نظام سابق، شاه رسما اعلام كرد كه: «هر كس سياستهای او را قبول ندارد، میتواند از كشور خارج شود» ولی اين آقايان میگويند «بايد با تمام اين محروميتها بمانيد و بسوزيد و بسازيد». به اطلاع میرسانم كه در شرايط فعلی حاكم بر ايران عزيز، حتی زندگی در فقيرترين كشور آسيای ميانه (تاجيكستان) را بر زندگی در وطن ترجيح میدهم و همچنان به خروج قانونی از كشور میانديشم. عجين شدن شعار عدالت محوری با اعمال غير عادلانه، میتواند معياری برای سنجش صداقت مدعيان باشد. ٥- در مدت بازداشت انفرادی ١٢٥ روزه قبلی در زندان اوين، وزير اطلاعات فعلی (دادستان قبلی دادگاه ويژه روحانيت) به «قذف» (بدترين نوع دشنام كه كيفر شرعی آن ٨٠ ضربه تازيانه است و موجب سلب عدالت میشود) در مورد ناموس من اقدام كرده بود. گرچه پس از چند روز، از او خواسته بود كه «وی را عفو كند يا شكايت كند تا حدّ قذف بخورد و يا از مناصب قضائی (بخاطر سلب عدالت) كنارهگيری كند» و كريمانه عفو شده بود! ولی همگان میدانند كه؛ «فرد مسلوب العداله، به فاصله يكروز پس از فسق، مجددا عدالتی در خور تصدی امر قضا، پيدا نمیكند و بايد سالها بگذرد تا شايستگی پيدا كند». اكنون و در پناه امنيتی كه چنين مسئولی میخواهد برای كشور فراهم كند، من احساسی جز امكان تكرار «قذف اخلاقی و سياسی» نسبت به خود و بستگانم را ندارم. طبيعی است كه در چنين فضايی زندگی كردن برای من، جز تاييد بداخلاقی، خلاف شرع و خلافهای مكرر قانونی آقايان، مفهوم ديگری ندارد. برای رهايی از چنين اوضاعی، (علاوه بر برخی انگيزههای فرهنگی) سال پيش تصميم به خروج از كشور گرفتم و هنوز به عنوان يك شهروند ايرانی، يك همسر و يك پدر، میخواهم امكان خروج از كشور را داشته باشم تا شاهد ستمی بيش از آنچه تاكنون بر من و خانوادهام رفته است نباشم. ٧- خدای سبحان در قرآن كريم و در آيات مختلف دستور داده است: «وقتی امكان تغيير مناسبات ستمگرانه را نداريد، از پديده مهاجرت بهره گيريد. مگر زمين خدا وسيع نيست كه جايی برای شما پيدا شود تا در آن سكنی گزيده و از ستم ستمگران در امان بمانيد». من خود و كشور خود را مصداق و مخاطب اين آيات كريمه دانسته و اقدام به مهاجرت كردم. اگر امكانات بهداشتی و پزشكی، امكان معالجه و جراحی در محل اقامت را برايم فراهم میكرد، بر ساير نيازها (مثل ديدار با بستگان و دوستانم) چشم میپوشيدم و قصد سفر به ايران نمیكردم. ولی مطمئن نبودم كه انسانيت و اخلاق اقتدارگرايان، در حدی سقوط كرده باشد كه «مسافر بيمار» خود را اينچنين پذيرايی كرده و زندگی او را مختل كنند و اين سفر را مغتنم شمرده و از ستم بيشتر بر او دريغ نكنند. شايد اگر به جايی رفته بودم كه امكانات پزشكی كافی |